چگونگی شهادت حضرت عمر فاروق رضي الله عنه

زمینه‌سازی برای ترور حضرت عمر فاروق رضی الله عنه
حضرت عمر فاروق(رضی الله عنه) کشته شدن خود را پیش‌بینی می‌کرد، و بعید نمی‌دانست که دشمنان اسلام، او را از پای درآورند و در حال شهادت با خداوند خویش ملاقات نماید و پس از شهادت او امواج فتنه‌ها به میان مسلمانان فوران کند.
حضرت عمر فاروق می‌دانست با شهادت او در بسته شده بر روی آسیب‌ها شکسته می‌شود، و اقتدار نظام حکومت اسلامی استقرار و ثبات خویش را از دست خواهد داد.
این درست همان وضعی بود که پس از شهادت عمر فاروق پدید آمد و پس از او هر دو خلیفه مسلمین یعنی عثمان بن عفان(رضی الله عنه) و علی‌بن ابیطاب (رضی الله عنه) به شهادت رسیدند. جنگ های جمل و صفین روی داد. فرقه و گروه‌گرایی و اختلافات سیاسی و جنگ‌های مذهبی پدید آمد و فتنه و فساد دین و دنیای مسلمانان را فرا گرفت. آن دیوار استوار شکسته شد و دچار نابسامانی گردیده و تاکنون هم بسته نشده و (چنان چه اسباب و عوامل آن برطرف نگردد و سنت‌های الهی و سنت رسول خداصلی الله علیه و سلم ملاک عمل قرار نگیرد) برای همیشه این نابسامانی‌ها باقی خواهند ماند.

ظاهراً حضرت عمر فاروق از اشارات رسول خدا دریافته بود که کشته می‌شود و با مقام شهادت به حضور خداوند می‌رسد.
انس بن مالک می‌گوید: رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) روزی همراه با ابوبکر و عمر و عثمان (رضی الله عنه) به کوه احد رفته بودند. کوه زیر پای ایشان لرزشی کرد، رسول خدا با پای مبارک خویش بر روی آن زد و فرمود:«ای احد آرام باش! که پیامبری و صدّیقی و دو شهید بر روی تو قرار دارند.
عثمان بن مظعون رضی الله عنه می‌گوید: رسول خدا با دست خویش به عمر اشاره نمود و فرمود، او ریشه‌ي فتنه‌ها را خشک می‌کند و تا زمانی که او در میان شما باشد، میان شما و فتنه و آسیب دری بسته وجود دارد.»
در طول ده سال و نیم خلافت حضرت عمر رضی الله عنه ، مسلمانان به پیشرفت‌های بسیاری نایل شدند و اسلام گسترش یافت و سرزمین‌های بسیاری فتح گردید و مسلمانان به پیروزی‌های فراوانی دست یافتند.
پس از همة این ها بود که عمر فاروق خلیفه مسلمین به پایان راه خود نزدیک شد و اجلش فرا رسید و با مقام شهادت به حضور خداوند رفت.
ضربت خوردن و سپس شهادت حضرت عمر رضی الله عنه
میر‌المؤمنین عمر بن خطاب رضی الله عنه آخرین حج خود را در سال 23 ه‍جری انجام داد. در ایام التشریق وقتی که در «منی» بود، مقداری ماسه را روی هم انباشته کرد و ردای خویش را بر روی آن انداخت و سپس بر آن نشست و دستانش را به سوی آسمان بلند نمود و گفت : «خداوندا! توانم به ناتوانی تبدیل شده و مردم مسلمان و رعاهایم بسیار گردیده‌اند، و بدون آن که تباهم گردانی و مرا به خود واگذاری مرا نزد خود ببر! من از تو می‌خواهم در راه تو در مدینه، شهر رسول خدا به شهادت برسم.»
به راستی حضرت عمر دوست داشت در راه گسترش دین خدا و در شهر رسول خدا به شهادت برسد و خداوند دعای او را اجابت فرمود و دو هفته پس از این دعا با مقام شهید به ملاقات خداوند شتافت.
چند روز قبل از شهادت حضرت عمر فاروق، ابوموسی اشعری خوابی را دیده بود. او خوابش را برای انس تعریف کرد:
«در خواب راه‌های بسیاری را جلوی خود دیدم، پس از لحظاتی همة آن ها به غیر از یک راه از بین رفته و ناپدید شدند. من آن را در پیش گرفتم تا به کوهی رسیدم، نگاه کردم دیدم که رسول خدا صلی الله علیه و سلم بر روی آن نشسته و ابوبکر صدیق نیز در کنار اوست، رسول خدا به عمر اشاره می‌فرمود که به سوی آنان برود.»
پس از آن از خواب برخاستم و با خود گفتم : «انّا لله وانا الیه راجعون.» گمان کنم که حضرت عمر وفات کرده باشد.
انس گفت: چرا دربارة خوابت نامه‌ای برای عمر نمی‌فرستی؟ (ابوموسی اشعری و انس آن زمان در عراق بودند.)
ابوموسی گفت: نمی‌خواهم خبر مرگش را به خودش بدهم.
پس از آن که حضرت عمر آخرین حج خویش را انجام داده و به مدینه بازگشت، روز جمعه بر روی منبر رفت و آخرین خطبة خویش را نیز در میان مردم ایراد نمود.
خود حضرت عمر رضی الله عنه نیز خوابی را دید که آن را برای اصحاب تعبیر و تفسیرنموده بود.
حضرت عمر در همان خطبه جمعه فرموده بود: من خوابی دیده‌ام و برداشت من از آن این است که زمان مرگم فرا رسيده، من در خواب دیدم که انگار خروسی دو بار بر من نوک زد!هم چنین کسانی هستند که به من سفارش می‌کنند، خلیفه پس از خویش را تعیین کنم.
اما خداوند هیچ گاه دین و خلافت خویش را ضایع و نابود نمی‌گر‌داند و آن چه را که برای پیامبرش فرستاده، اجازه نمی‌دهد از بین برود و نیست و نابود شود.اگر چنان چه به طور ناگهانی برای من اتفاقی پیش آمد، این شش نفر که رسول خدا تا زمان وفات از آن ها راضی بودند، در موردقضیه خلافت تصمیم بگیرند.
حضرت عمر فاروق چهار روز قبل از شهادت یعنی در روز یکشنبه 23 ذی‌الحجه با دو صحابی بزرگ، حذیفه بن یمان و سهل بن حنیف رضی الله عنه ملاقات نمود.
او پیشتر به حذیفه مأموریت داده بود که خراج و مالیات‌ زمین‌هایی را که با آب دجله آبیاری می‌شدند، برآورد کند و به سهل مأموریت داده بود که برای تعیین مقدار مالیات زمین‌هایی که با آب فرات آبیاری می‌شوند.
حضرت عمر خطاب به آن ها فرمود: چه کار کرده‌اید؟ از این نگرانم که برای محصولات آن ها مالیات سنگین و غیرقابل تحملی را برآورد کرده باشید.
گفتند: در حد قابل تحمل و مناسب،مالیات آن ها را معین کرده‌ایم.
حضرت عمر فرمود: اگر عمری باقی بود، برای بیوه‌ زنان و مستمندان عراق کاری خواهم کرد که بعد از من به هیچ کس نیاز پیدا نکنند.
اما چهار روز پس از این ملاقات حضرت عمر با حذیفه و سهل بود که او را به شهادت رسانیدند.
حضرت عمر بن به اسرای سرزمین‌های فتح شده اجازه ورود به مدینه پایتخت حکومت خلافت را نمی‌داد، به مجوسی‌های ایران و عراق و مسیحیان شام و مصر اجازه اقامت در مدینه داده نمی‌شد، مگر زمانی که مسلمان می‌شدند بعد وارد جمع مسلمانان می‌گردیدند.
این اقدام عمر فاروق رضی الله عنه از کارهای شگفتی برانگیز و حکیمانه، نشانة بصیرت و دوراندیشی او بود، زیرا مجوسیان و مسیحیان شکست خورده، کینة مسلمانان را در دل داشتند و از هیچ اقدامی برای توطئه علیه مسلمانان کوتاهی نمی‌‌کردند.
اقامت ایشان در مرکز خلافت، برای توطئه و ایجاد تفرقه فرصت‌های بسیاری را در اختیارشان می‌گذاشت، او برای خنثی کردن آن نقشه‌های شوم و دفع شرارت هایشان در حق مسلمین اجازه اقامت در مدینه را به آنان نمی‌داد.
اما برخی از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و سلم، دارای بردگان و اسیرانی مسیحی و مجوسی بودند و از حضرت عمر می‌خواستند و اصرار می‌ورزیدند که به تعدادی از آنان اجازه اقامت در مدینه را بدهد تا آنان را در امور مختلف به کار گمارند، به همین خاطر او به تعدادی از آن هااجازه داد که در مدینه اقامت کنند. هر چند از این اقدام ناراضی بود!
سرانجام نیز آن چه حضرت عمر پیش‌بینی می‌کرد و از آن نگران بود، روی داد.
تعدادی از آن انتقام‌جویان و کینه‌توزان مقیم مدینه برای ترور خلیفه توطئه‌چینی کردند و دلیل انتقام آنان این بود که او کاخ های ظلم و ستم و حکومت های آن ها را تار و مار و نابود کرده و از بین برد. بنابراین تصمیم گرفتند ضربه سخت و سنگینی را بر پیکرة خلافت اسلامی و فروپاشی آن به خصوص شخص خلیفه که هسته مرکزی و رمز قدرت مسلمانان بود وارد کنند که هیچ وقت نتوانند آن را جبران کنند.
مثلث توطئه
ترور حضرت عمر فاروق توطئه خیانت‌آمیز و چندجانبه بود. که مثلثی از یهودیان و مسیحیان و مجوسیان را تشکیل می‌داد. طراحان این جنایت هولناک چهار نفر بودند :
1- هرمزان: مجوسی ایرانی، که پیشتر فرمانروای اهواز و یکی از فرماندهان رده بالای ارتش ایران در جنگ قادسیه و جنگ‌های قبل و بعد از آن بود. او در جنگ «تَشْتُر» در سال 18 ه‍. که در اهواز روی داد از سپاه اسلام شکست سختی خورد و خود او اسیر گردید و به مدینه انتقال یافت و پس از اخذ امنیت از حضرت عمر فاروق در آن جا باقی ماند.
2- کعب الأحبار : که روحانی یهودی و اهل یمن بود و از کتاب تورات آگاهی داشت. او در خلافت حضرت عمر رضی الله عنه مدعی مسلمان شدن گردید، به مدینه آمد و در آن جا مقیم شد.
3- فیروز ایرانی مشهور به ابولؤلؤ فارس مجوسی که بردة مغیره‌بن شعبه بود، او در جنگ‌هایی که با ایرانی‌ها روی داد، همراه با عده‌ای دیگر به اسارت درآمده بود. پس از آن که بردگان در میان مجاهدان تقسیم شدند، او سهم مغیره بن شعبه گردید.
ابولؤلؤ مجوسی ایرانی آهنگر ماهری بود و با مهارت بسیار انواع ابزارآلات را از آهن می‌ساخت.
مغیره‌بن شعبه نزد حضرت عمر رفت و با اصرار بسیار توانست موافقت او را برای اجازه اقامت ابولؤلؤ در مدینه جلب نماید. تا مسلمانان از کارهای صنعتی او استفاده کنند، او در عین مهارت در آهنگری، با نجاری، حکاکی و صنعت گری آشنایی داشت و از آن جا که برده مغیره بود، از دارایی و درآمد ابولؤلؤ سود می‌برد.
4- جُفینه رومی : او برده‌ای مسیحی و اهل روم بود و در فتح شام به اسارت درآمده و سهم یکی از مسلمانان گردیده و در مدینه مقیم شده بود!
آن چهار نفر توطئه ترور حضرت عمربن خطاب را طراحی نمودند
پیش گویی کعب‌الأحبار در مورد ترور عمر فاروق رضی الله عنه
کعب‌الأحبار به عمر گفته بود که زمان مرگ او نزدیک شده و او در تورات خوانده است که اجل او فرا رسیده است.
سعد‌الجاری خدمتکار حضرت عمر رضی الله عنه می‌گوید: عمربن خطاب وارد منزل همسرش ام‌کلثوم دختر علی‌بن ابیطالب شد او را گریان دید. از او سبب گریه‌اش را سؤال کرد.
ام‌کلثوم گفت : کعب‌الأحبار در مورد تو گفته است که عمر در جلو یکی از درهای دوزخ قرار گرفته (اما چیزی به پایان عمر او باقی نمانده است).
عمر فاروق به ام‌کلثوم گفت: هر چه خداوند بخواهد همان می‌شود، امیدوارم که خداوند مرا سعادتمند و اهل بهشت آفریده باشد.
پس از آن او کسی را به دنبال کعب‌الأحبار فرستاد، وقتی آمد به حضرت عمر گفت : یا امیر‌المؤمنین! در مورد من با شتاب داوری مکن! سوگند به خداوندی که جان من در اختیار اوست پیش از پایان ماه ذی‌الحجه به بهشت خواهی رفت.
عمر فاروق به او گفت: این چه حرفی است که تو می‌زنی؟ یک بار مرا به جهنم و بار دیگر به بهشت می‌بری؟
کعب‌الأحبار گفت: یا امیر‌المؤمنین! سوگند به خداوند درکتاب تورات در مورد تو خوانده‌ام که بر یکی از درهای دوزخ ایستاده‌ای و از وارد شدن مردم به آن جلوگیری می‌نمایی! اما وقتی عمر تو به پایان رسید بسیاری با شتاب به طرف آن هجوم می‌برند.
سپس به حضرت عمر گفت: یا امیر‌المؤمنین! وصیت خود را آماده نما و کارهای خود را روبراه کن، قطعاً پس از سه روز خواهی مرد.
عمر فاروق با تعجب از او پرسید: از کجا می‌دانی چنین می‌شود؟
کعب‌الأحبار گفت: این را در کتاب تورات دیده‌ام.
حضرت عمر گفت: سبحان الله! مگر می‌شود نام عمر در تورات وجود داشته باشد؟
کعب‌الأحبار گفت: نه اسم تو نیامده، ولی عملکرد تو را در آن می‌بینم و متوجه شده‌ام که عمرت به پایان رسیده و کارت تمام است.
روز بعد کعب‌الأحبار نزد حضرت عمر فاروق آمد و گفت: یا امیر‌المؤمنین یک روز دیگر رفت و تنها دو روز از عمر تو باقی مانده.
دو روز پس از آن برای بار دوم نزد حضرت عمر آمد و گفت: دو روز تمام شد و فقط یک روز عمر برایت باقی مانده است.
در بامداد روز چهارشنبه در حالی که در محراب بود، ضربت خورد و به شهادت رسید.
این تعیین زمان تدریجی و چند روزه توسط کعب‌الأحبار بیانگر این حقیقت بود که او از توطئه ترور حضرت عمر فاروق مطلع بوده و در آن دست داشته، و از زمان دقیق اجرای آن مطلع بوده، و با این پیشگویی خود می‌خواسته آگاهی و غیب گویی خود را به رخ حضرت عمر و مسلمانان بکشد و گمان کنند که واقعاً چنین چیزی در تورات وجود دارد.
گفت و گوی عمر فاروق با ابولؤلؤ (فیروز)
قبل از ترور حضرت عمر، فیروز ایرانی ملقب به ابولؤلؤ از ارباب خود مغیره نزد عمر شکایت برد! زیرا مغیره از او خواسته بود در مقابل ساختن ابزارآلات آهنی و آسیاب هایی که می‌سازد، هر روز چهار درهم به او بدهد.
ابولؤلؤ بر این باور بود که از طرف ارباب خود مغیره مظلوم واقع شده و از کارش سوء استفاده کرده و او را استثمار نموده است و چهار درهم در روز پول زیادی است.
ابولؤلؤ به عمر فاروق گفت: یا امیرالمؤمنین! مغیره بار سنگینی را بر دوش من گذاشته و پول زیادی را از من می‌گیرد، با اوسخن بگو که چیزی را از آن کم کند.
حضرت عمر به او فرمود: در چه کارهایی مهارت و تخصص داری؟
گفت: در آهنگری و نجاری و کنده‌کاری.
حضرت عمر گفت: مغیره پول زیادی را از تو درخواست نکرده، از خدا پروا کن و با او به نیکی رفتار کن.
حضرت عمر در نظر داشت که با مغیره در مورد کاستن از مقدار آن صحبت کند.
ابولؤلؤ با حالتی عصبانی رفت و گفت: عدالت عمر همه را شامل شده غیر از من و از عدالت او در مورد من خبری نیست.
سر تا پای ابولؤلؤ پر از حقد و کینه‌توزی نسبت به شخص حضرت عمر فاروق بود، زیرا نمی‌توانست طعم تلخ فروپاشی امپراطوری ایران و پیروزی مسلمانان به رهبری او را فراموش کند. او هر گاه کودکان اسرای مجوسی را در مدینه می‌دید، بر سرشان دست می‌کشید و می‌گریست و می‌گفت : از دست عمر جگرم خون شده.
پس از آن گفت و گو میان او و حضرت عمر، عزم خود را برای کشتن و ترور او جزم کرد. خنجری دو سر ساخت و آن را بسیار تیز کرد و خود را برای ترور خلیفه مسلمانان آماده نمود.
نزد هرمزان رفت و او را از نقشه‌ي خود آگاه و خنجری را که برای ترور حضرت عمر ساخته بود به او نشان داد و گفت: به نظر تو این چگونه است؟
هرمزان گفت: با این خنجر بر هر کس ضربه‌ای وارد شود، از پای درمی‌آید.
روزی حضرت عمر با چند نفر از اصحاب از جایی درمدینه می‌گذشت که در راه به ابولؤلؤ رسیدند، حضرت عمر فاروق به اوگفت: شنیده‌ام گفته‌ای می‌توانی آسیابی بسازی که با آب کار کند؟
ابولؤلؤ با خشم و کینه‌ای که از چهره او پیدا بود در پاسخ به او گفت: آسیابی برایت می‌‌سازم، که همه‌ي مردم در مورد آن سخن بگویند.
حضرت عمر فاروق به همراهان خود گفت : این برده، مرا تهدید می‌کند.
جلسه توطئه‌گران
سه نفر از توطئه‌گران یعنی هرمزان، ابولؤلؤ و جفینه برای بررسی چگونگی اجرای طرح و برنامه خود برای ترور حضرت عمر در جایی تشکیل جلسه داده بودند. ابولؤلؤ خنجری را که خود برای اقدام علیه جان خلیفه مسلمانان ساخته بود به همراه داشت.
وقتی آن ها مشغول تبادل نظر بودند، عبدالرحمن بن ابی‌بکر صدیق آنان را دید و به طرف آن ها رفت.
وقتی او را دیدند ترسیده و دچار دلهره گردیدند، با رسیدن او روی زمین که نشسته بودند، پریشان و نگران ایستادند! در همان حال خنجری را که ابولؤلؤ برای کشتن عمر فاروق به همراه داشت از کمر او بر زمین افتاد.
ضربت خوردن عمر فاروق
در بامداد روز چهارشنبه بیست و ششم ماه ذی‌الحجه سال 23 هجری ابولؤلؤ با همان خنجر دو سر مسموم توطئه‌ای از پیش طراحی شده را به اجرا گذاشت و ضربه‌ای کاری را بر حضرت عمر رضی الله عنه در محراب مسجد پیامبر وارد کرد.
به پای صحبت یکی از شاهدان ماجرا می‌نشینیم تا با تفصیل بیشتر ماجرای ضربت خوردن حضرت عمر را برای ما بازگو نماید :
عمرو بن میمون اودی رضی الله عنه می‌گوید: من شاهد ضربت خوردن حضرت عمر بودم. تنها چیزی که مانع از آن می‌شد همیشه در صف اول نماز بایستم ابهت شخصیت حضرت عمر بود! او به راستی مردی بسیار باهیبت و پرابهت بود.
من در صف دوم بودم و ابن عباس میان من و عمر بن خطاب قرار داشت (یعنی ابن عباس در صف اول و من در صف دوم) او پشت سر امیرالمؤمنین ایستاده بود، هنگام نماز صبح بود، عمر در محراب نماز ایستاده بود.
او در ادامه می‌گوید: عمر گاهی به میان صفوف نمازگزاران می‌آمد و روبروی آن ها می‌ایستاد و به آنان نگاه می‌کرد و می‌فرمود: درست و راست بایستید، اگر کسی را می‌دید که عقب یا جلو ایستاده او را در جای صحیح قرار می‌داد و سپس به محراب می‌رفت و نماز را با گفتن الله اکبر آغاز می‌کرد.
او عادت داشت که در رکعت اول نماز صبح برای آن که مردم بیشتری به نماز جماعت برسند، تمامی سوره یوسف یا نحل را قرائت می‌نمود.
در روز حادثه اقامه نماز خوانده شد و عمر نگاهی به صف نمازگزاران کرد آن ها را به درست کردن صف خود فراخواند و هم چنان که گفته شد: عبدالله بن عباس و عبدالرحمن عوف درست پشت سر او ایستاده بودند، در آن وقت بود که ابولؤلؤ همراه با خنجر مسمومش وارد مسجد گردید.
حضرت عمر فاروق تکبیره الاحرام نماز را گفت و به دنبال آن نمازگزاران نیز تکبیره الاحرام را گفتند و نماز عملاً آغاز شد. اما قبل از آن که شروع به قرائت سورة فاتحه کند، ابولؤلؤ در میان صفوف نمازگزاران عبور کرد و خود را به حضرت عمر رسانید و سه ضربه عمیق و کاری بر شانه و لگن و شکم او وارد کرد. اماضربه‌ای که بر شکم او وارد کرده بود بسیار عمیق و کاری بود.
حضرت عمر گفت : این سگ مرا کشت یا این سگ مرا خورد.
حضرت عمر بر روی زمین محراب افتاد و بر اثر ضربه‌ای که بر پیکر او وارد شده بود، خون به شدت از بدن او خارج می‌گردید. اما در آن حال این آیه از قرآن را می‌خواند: وَ کانَ أَمْرُ اللّهِ قَدَراً مَقْدُوراً. «فرمان خداوند تقدیری انجام شدنی است.» (الاحزاب : 38)
ابولؤلؤ پس از آن که آن ضربه‌ها را به پیکر حضرت عمر فاروق زد، به صف نمازگزاران حمله‌ور شد و در چپ و راست خود سیزده نفر را به شدت زخمی کرد که هفت نفر آن ها در دم به شهادت رسیدند.
وقتی عبدالرحمن بن عوف این صحنه هولناک را دید، اقدامی هوشیارانه را انجام داد و پتویی را برداشت و آن را بر روی ابولؤلؤ انداخت تا امکان دستگیری او وجود داشته باشد. ابولؤلؤ وقتی خود را در زیر پتو گرفتار دید دست به خودکشی زد و بلافاصله جان داد.
عمروبن میمون در تکمیل بازگویی حادثه می‌افزید: عمر فاروق در حالی که از زخم‌هایش خون می‌ریخت، دست عبدالرحمن بن عوف راکه پشت سر او قرار داشت گرفت و او را برای تکمیل نماز به محراب فراخواند، عبدالرحمن بن عوف به محراب رفت و امامت نماز را بر عهده گرفت.
کسانی که در نزدیکی حضرت عمر قرار داشتند شاهد حادثه بوده و صحنه ترور او و کشته و زخمی شدن سیزده نفر دیگر هم چنین خودکشی ابولؤلؤ را دیدند.
اما کسانی که در صف های دورتر و در گوشه و کنار مسجد قرار داشتند نمی‌دانستند چه حادثه‌ای روی داده و تعدادی از آن ها مرتب سبحان الله می‌گفتند.
اما هم چنان که گفته شد، عبدالرحمن بن عوف به محراب رفت و نماز بسیار کوتاهی را با قرائت کوتاه ترین سورهای قرآن خواند و در حالی که او و دیگر نمازگزاران به نماز ایستاده بودند، حضرت عمر رضی الله عنه درکنار او بیهوش نقش زمین گردیده بود، اما آنان اقامه نماز بامداد را که زمان آن محدود و کوتاه است به مشغول شدن به ماجرای زخمی شدن حضرت عمر و دیگر مسلمانان مقدم داشتند.
عبدالله بن عباس رضی الله عنه می‌گوید: بیهوشی حضرت عمر تا نزدیکی طلوع آفتاب ادامه پیدا کرد و این در حالی بود که او نماز بامدادش را نخوانده بود.
یکی گفت: برای به هوش آوردن او هیچ چیزی به اندازه یادآوری وقت نماز مؤثر نیست، اگر در حال حیات باشد، حتماً به هوش می‌آید.
یکی از آن ها او را صدا زد و گفت : امیرالمؤمنین وقت نماز است.
حضرت عمر فاروق بلافاصله به هوش آمد و گفت: مرحبا به نماز! به راستی هر کس آن را ترک کند از هیچ حق و خیری برخوردار نیست.
او به چهر‌ه‌های ما نگریست و گفت مردم نمازشان را خواندند؟
ابن عباس می‌گوید: گفتم آری یا امیرالمؤمنین.
او گفت: ترک نماز کردن با مسلمان بودن هم خوانی ندارد.
او در حالی که زخم های کاری بر بدن داشت، برای گرفتن وضو آب برایش آوردند و در کنار محراب وضو گرفت و قبل از طلوع آفتاب و در حالی که از زخم‌هایش هم چنان خون می‌ریخت نماز را خواند.
پس از آن که عمر فاروق نمازش را خواند، از ابن عباس پرسید: کی بود بر من ضربت زد؟
من نیز از کسانی که اطراف او را گرفته بودند، پرسیدم : چه کسی بود که بر امیرالمؤمنین ضربت زد؟
گفتند: ضارب، ابولؤلؤ مجوسی دشمن دین خدا بود، او غلام مغیره بن شعبه بود و تعدادی از مسلمانان را هم ضربت زد و سپس خودش را هم کشت.
ابن عباس می‌گوید: به طرف امیرالمؤمنین برگشتم. دیدم او به گونه‌ای نگاه می‌کند که انگار دیر جواب مرا دادی.
گفتم: غلام مغیره بن شعبه بوده است.
عمر فاروق گفت: همان غلام صنعت کار؟
گفتم: آری.
گفت: خدا مرگش دهد. من سفارش کردم با او به درستی و دادگری رفتار شود. الحمدلله به دست آدمی که مدعی مسلمان بودن باشدکشته نشدم، الحمدلله! قاتل من حتی یک سجده را هم برای خداوند نبرده تا در قیامت آن را به رخ من بکشد.
پس از آن امیرالمؤمنین عمربن خطاب به من گفت: تو و پدرت عباس دوست‌ داشتید که اسرای رومی‌ها و فارس‌ها در مدینه بیشتر شوند.
گفتم: اگر اجازه بدهی همه ی آنان را از دم تيغ مى گذرانيم.
گفت: الآن مى خواهيد آنان را به قتل برسانيد؟ زمانی که با زبان شما سخن می‌گویند و هم چون شما نماز می‌خوانند و به حج می‌روند؟
سپس در حالی که از زخم هایش خون می‌ریخت، او را به منزل خود منتقل کردیم.
حضرت عمر در آن شرایط می‌خواست، در مورد ناخشنودی مردم از اقدام ابولؤلؤ و میزان رضایت آنان از خود مطمئن شود!
عبدالله بن عمر می‌گوید: پس از آن که پدرم ضربت خورد، از این نگران بود که حقی را از کسی ضایع نموده و از آن مطلع نباشد، او عبدالله بن عباس را که بسیار دوست می‌داشت فراخواند و به او گفت: دوست دارم مرا از داوری مردم در مورد خودم با خبر کنی.
ابن عباس به میان مردم رفت و در مورد ضربت خوردن حضرت عمر از ایشان نظرخواهی کرد.
گفتند: سوگند به خداوند دوست داریم که خداوند از عمر ما بکاهد و بر عمر او بیافزاید.
او نزد عمر فاروق بازگشت و گفت: یا امیرالمؤمنین با هر کسی که نظرخواهی کردم به خاطر تو چشمش گریان و انگار عزیزترین فرزندان خویش را از دست داده است.
صبح روز چهارشنبه مردم گروه گروه به سوی خانه امیرالمؤمنین عمر شتافتند؛ گویی که هرگز مصیبتی از این بزرگ تر برای آنان روی نداده بود.
در مورد زخم‌های او نظرهای متفاوتی بود، برخی می‌گفتند: انشاءالله بهبودی پیدا می‌کند، زیرا زخم هایش کاری نیست.
عده‌ای هم می‌گفتند: ضربه‌هایی که بر او وارد شده بسیار عمیق است و احتمال مرگش بسیار زیاد است!
طبيبى را بر بالین امیرالمؤمنین آوردند تا زخم هایش را مداوا کند، وقتی پزشک آمد، آبی را که به وسیله خرما شیرین شده بود به او داد اما پس از لحظاتی همة آن آب از روده‌های پاره‌ شده‌اش بیرون ریخت.
و به دنبال آن مقداری شیر به اوداد، اما بعد از دقایقی شیر هم از بدن او خارج شد.
پزشک متوجه کاری بودن زخم هایش گردید و خطاب به او گفت: ای امیرالمؤمنین تو خواهی مرد، بهتر آن است که توصیه و سفارش‌های مورد نظرت را بکنی.
عمر فاروق گفت: تو با من رو راست بودی، اگر چیزی غیر از این می‌گفتی، مطمئن بودم که دروغ می‌گویی.
وقتی مردم این سخنان را شنیدند، به شدت گریستند، اما حضرت عمر ایشان را از گریستن برحذر داشت و فرمود: برای من گریه نکنید! هر کسی می‌خواهد گریه کند، از اینجا بیرون برود.
مسلمانان هم چنان گروه گروه برای عیادت و آخرین دیدار با عمر فاروق به سوی منزل ایشان سرازیر شدند و از عملکرد و دست‌آوردهای مهم و بزرگ و باارزش و خوب او یاد می‌کردند.
جوان مسلمانی نزد او آمد و گفت: یا امیرالمؤمنین! به خاطر بشارت خداوند به تو تبریک می‌گویم، تو یار و هم نشین رسول خدا، و در اسلام پیش‌قدم بوده‌ای و این ها همان طور که خود به خوبی می‌دانی، و هم چنین مسلمین زمام امور خود را در اختیار تو نهادند که راه درایت و دادگری را در پیش گرفتی و این که هم به فیض شهادت در راه خداوند نایل آمده‌ای.
حضرت عمر رضی الله عنه در پاسخ به آن جوان فرمود: ای کاش مایه به مایه (حساب و کتابم) درآید.
وقتی آن جوان از جای خود برخاست، حضرت عمر دید که پیراهن او بلند است و بر روی زمین کشیده می‌شود! او را فراخواند، روبروی او که ایستاد، فرمود: پسرم! پیراهنت را بالاتر ببر! زیرا موجب پاکیزگی لباس و خوشنودی پروردگارت می‌شود.
عبدالله بن عباس رضی الله عنه نیز در مورد فضایل عمر فاروق سخن گفت و هر چه را که می‌گفت درست بود.
بخشی از سخنان او چنین بود : «یا امیرالمؤمنین! تو یار و هم نشین خوبی برای رسول خدا بودی و زمانی از او جدا شدی که از تو خوشنود بود، بعد از آن هم یار و هم نشین خوبی برای ابوبکر بودی و زمانی از او جدا شدی که از تو راضی بود، یار خوبی برای یاران رسول خدا بودی و اینک در حالی از ایشان خداحافظی می‌کنی که از تو رضایت دارند.
به درستی تو امیرالمؤمنین و امین المؤمنین و سیدالمؤمنین بودی، بر پایة کتاب خداوند داوری می‌کردی و دارایی‌ها را عادلانه تقسیم می‌کردی، مسلمان شدن تو افتخار‌آمیز و خلیفه شدنت مایه فتح و پیروزی بود و زمین را از عدالت خویش پر کردی!»
او از سخنان ابن عباس متعجب گردید و از بالین سر بلند نمود و نشست و خطاب به عبدالله بن عباس که در کنار علی‌بن ابی طالب رضی الله عنه نشسته بود، گفت : ای ابن عباس! آن چه را که گفتی نزد خداوندم برای من شهادت خواهی داد؟
حضرت علی بن ابیطالب نیز فرمود: من نیز نزد خداوند آن ها را برایت شهادت می‌دهم!
مردم هم چنان نزد او می‌آمدند و او را تعریف و تمجید می‌کردند، و هر چه را که می‌گفتند : درست بود و بدون کم و زیاد.
می‌گفتند : یا امیرالمؤمنین خداوند تو را پاداش نیک دهد که چنین و چنان بودی و دسته‌ای دیگر می‌آمدند و زبان به محاسن نیک او می‌گشودند!
عمر فاروق در پاسخ به آنان می‌گفت : به خاطر امارت و خلافت از من تعریف و تمجید نکنید! من هم نشین رسول خدا بودم و او از من راضی بود، و یار و دوست ابوبکر بودم و دستوراتش را اطاعت می‌کردم و تا زمانی که او وفات یافت و هم چنان فرامین او را فرمانبرداری می‌کردم!
تنها چیزی که در مورد آن برای خود نگران بودم همین امارت بر شما بود، سوگند به خداوند دوست دارم که بدون آن که کمترین پاداشی را بخواهم از مسئولیت های آنان در قیامت رهایی پیدا نمایم! سوگند به خداوند دوست دارم همان گونه که آن را آغاز کردم از آن خارج شوم؛ نه اجری را می‌خواهم و نه مسئولیتی را داشته باشم.
وقتی به عبیدالله بن عمر خبر دادند که پدرش به وسیله ابولؤلؤ ضربت خورده پریشان و هاج و واج گردید، هم چون دیوانه‌ای درآمد!
وقتی سرآسیمه به سوی خانه می‌آمد به عبدالرحمن بن ابی‌بکر رسید و عبدالرحمن او را از نشست مخفیانه آن سه توطئه‌گر یعنی – ابولؤلؤ و هرمزان و جفینه – باخبر کرد. که چگونه با دیدن او دست و پای خود را گم کردند و از جای برخاستند و خنجر ابولؤلؤ از دستش بر زمین افتاد. درست همان خنجری که ابولؤلؤ برای کشتن حضرت عمر فاروق از آن استفاده کرد.
عبیدالله بن عمر یقین پیدا کرد که اقدام به ترور پدرش توطئه مجوس بوده اما آن سه نفر در آن مشارکت داشته‌اند! هر چند ابولؤلؤ خودکشی کرده، اما باید آن دو نفر دیگر را به خاطر مشارکت در آن توطئه که به کشته شدن حضرت عمر فاروق انجامیده قصاص شوند!
عبیدالله بن عمر شمشیرش را از نیام کشید و به سوی هرمزان رفت و با یک ضربه ششمیر او را از پای درآورد!
عبیدالله می‌گوید: وقتی هرمزان سوزش شمشیر را چشید، شهادتین را بر زبان آورد!
پس از آن به سوی جفینه رفت و او را با ضربه‌های متعدد شمشیر به قتل رسانید.
عبیدالله بن عمر می‌گوید: وقتی جفینه را با شمشیر از پای درآوردم، او صلیبی را بر روی صورت خود نهاد، (یعنی بر آیین مسیحیت جان داد).
او به خانه ابولؤلؤ رفت و دختر او را از دم تیغ گذرانید!
او می‌خواست همة بردگان رومی و ایرانی را که در مدینه می‌یافت به قتل برساند، و در مدینه به دنبال آن ها می‌گشت. وقتی مسلمانان باخبر شدند، با شتاب به سوی او رفتند و در حالی که شمشیرش را در دست گرفته و از آن خون می‌چکید، محاصره کردند!
عمروبن عاص به احتیاط درحالی که با او به نرمی سخن می‌گفت جلو رفت و شمشیر را از دست او گرفت. سپس او را بازداشت کرده و به زندان انداختند!
پس از آن که او مدتی را در زندان گذراند، مسلمانان در مورد او که بدون محاکمه دو مرد و یک دختر را به قتل رسانیده بود، اختلاف نظر پیدا کردند، حتی اگر مشارکت هرمزان و جفینه در طرح توطئه ترور پدر او به اثبات می‌رسید، او اجازه نداشت خودسرانه اقدام به چنین كارى نماید، و احکام و مقررات را زیر پا بگذارد و به حق اجرای احکام توسط خلیفه نیز تعرض کند!
تعدادی از اصحاب رأیشان بر این بود که او به خاطر کشتن ناروای آن سه نفر باید محاکمه و قصاص شود!
عده‌ای هم خواستار عدم قصاص او شدند و عفو او را درخواست کردند و گفتند: او شر هرمزان و جفینه را از سر مسلمانان برداشته است. می‌خواهید با قصاصش او را در کنار پدرش به خاک بسپارید! مگر می‌شود پذیرفت که عمر دیروز ترور شود و امروز پسرش نیز کشته شود؟
در نهایت در این مورد اتفاق نظر پیدا کردند که تا زمان انتخاب خلیفه او در زندان باقی بماند.
وقتی عثمان بن عفان رضی الله عنه به عنوان خلیفه برگزیده شد، عمرو بن عاص به او گفت: پیش از آن که تو زمام خلافت را در دست بگیری، عبیدالله بن عمر سه نفر را کشته است و این اقدام او در زمان خلافت تو نبوده و مسئولیتی بر عهدة تو نیست و من بر این باورم که او را مورد عفو قرار دهی!
حضرت عثمان این پیشنهاد را پذیرفت و دیه هرمزان و جفینه و دختر ابولؤلؤ را از دارایی شخصی خود پرداخت و عبیدالله را آزاد کرد.
حضرت عمر رضی الله عنه در لحظات پایان عمر خویش فرزند خود عبدالله را فراخواند و گفت: بدهکاری‌هایم را حساب کن ببین چه مقداری است؟
عبدالله آن ها را حساب کرد و دید که حدود هشتاد هزار درهم است!
عمر گفت: یا عبدالله! پس از مرگ من این بدهکاری‌ها را از دارایی خانوادة عمر پرداخت کن! اگر کافی نبود از دارایی‌ خانواده عدّی و اگر آن هم کافی نبود، آن را از دارایی خانوادة قریش پرداخت کن!
عبدالرحمن بن عوف گفت: یا امیرالمؤمنین! چرا برای پرداخت آن از بیت‌المال قرض نگیریم!
حضرت عمر فاروق فرمود: پناه بر خدا اگر چنین کنم! زیرا ممکن است تو و دیگر اصحاب پس از من بگویید، هر کدام از حق خود به خاطر عمر صرف نظر می‌کنیم و در مورد پرداخت طلب بیت‌المال اقدام نکنیم و در نتیجه بار مسئولیت آن در حضور خداوند بر دوش من بیفتد.
عبدالله بن عمر گفت: پدر من پرداخت بدهکاری‌های تو را ضمانت می‌کنم!
پس از آن که عمر فاروق رضی الله عنه به خاک سپرده شد، عبدالله بن عمر در حضور شورای مهاجرین و انصار برخاست و مسئولیت پرداختن بدهکاری‌های پدرش را بر عهده گرفت.
هنور یک هفته از انتخاب شدن عثمان بن عفان به عنوان خلیفه مسلمانان سپری نشده بود که عبدالله بن عمر همة بدهکاری‌ های پدر خود را تهیه و آن ها را به طلبکاران پرداخت نمود و حضرت عثمان پرداخت آنها را شهادت داد!
پس از آن که عمر فاروق به پسرش عبدالله گفت: پسرم نزد عایشه برو! به او بگو : عمر تو را سلام می‌رساند! و نگو امیرالمؤمنین عمر! من از امروز دیگر امیرالمؤمنین نیستم!
بعد به او بگو عمر برای این که در کنار دو دوست و محبوب خود – یعنی رسول خدا و حضرت ابوبکر – دفن شود، از تو کسب اجازه می‌نماید.
عبدالله بن عمر نزد عایشه رفت و برای ورود به منزل اجازه خواست و او را در حالی دید که به خاطر ضربت خوردن حضرت عمر به شدّت می‌گریست.
به او گفت: عمر به تو سلام می‌رساند و اجازه خواسته که در خانه تو در کنار دو دوست و محبوب خویش به خاک سپرده شود!
عایشه گفت: من جای آن یک قبر باقیمانده در منزل را برای خودم می‌خواستم تا در کنار پدر و همسرم به خاک سپرده شوم. اما اکنون عمر را بر خود ترجیح می‌دهم و اجازه می‌دهم که در آنجا دفن شود!
عبدالله بن عمر بازگشت، وقتی وارد منزل شد، حضرت عمر فرمود مرا از جای خود بلند کنید و بر چیزی تکیه دهيد! سپس از عبدالله پرسید: پسرم! چه شد؟ موافقت کرد؟
عبدالله گفت: آری پدر! همان شد که تو دوست می‌داشتی او موافقت نمود.
عمر فاروق گفت: الحمدلله رب العالمین! هیچ چیزی برایم از دفن شدن در کنار رسول خدا و ابوبکر اهمیتش بیشتر نبود.
سپس خطاب به پسرش عبدالله گفت: پسرم، نگاه کن! وقتی مُردم مرا حمل کنید و به طرف خانة عایشه ببرید! خود تو جلو خانه بایست و بگو، عمر بن خطاب کسب اجازه می‌کند.
وقتی که اجازه داد، آن گاه مرا وارد منزل کنید و در آن جا دفن نمایید. اما اگر موافقت ننمود، مرا برگردانید و در قبرستان عمومی مسلمانان دفن کنید. زیرا از این نگرانم که نکند به خاطر من که خلیفه و امیرالمؤمنین بودم، شرم داشته که به تو جواب رد بدهد.
عبدالله بن عمر می‌گوید: به منزل خواهرم حفصه رفتم. او گفت: شنیده‌ام که پدر نمی‌خواهد کسی را کاندید جانشینی خود کند!
به او گفتم: فکر نمی‌کنم او چنین کند.
گفت: چرا؟ لازم است او این کار را انجام بدهد.
عبدالله گفت: با خود عهد کردم که در این مورد با او سخن بگویم نزد او رفتم و خواستم با او سخن بگویم و گفتن آن برایم بسیار سخت بود، او از وضع مردم از من پرسید، من نیز او را در جریان اوضاع مردم قرار دادم.
سپس به او گفتم: شنیده‌ام که مردم راجع به چیزی سخن می‌گویند، خواستم آن را با تو در میان بگذارم.
آنان گمان می‌برند، تو کسی را برای جانشینی پیشنهاد نمی‌کنی. پدر! اگر کسی را که بر قطعه‌ای زمین خود موظف کرده‌ای نزد خود بخوانی، دوست نداری که او قبل از آن که بیاید کسی را جانشین خود نماید، تا وقتی او بر سر کار خود باز می‌گردد؟
عمر فاروق گفت: آری این بهتر است.
گفتم: پدر! اگر از چوپان گوسفندانت بخواهی نزد تو بیاید، بهتر نیست تا وقتی که دوباره سرکار خود می‌رود کسی را برای نگهداری از گوسفندان در جای خود بگمارد؟
عمر فاروق گفت: آری این بهتر است.
گفتم: پدر! وقتی به ملاقات خداوند رفتی، در حالی که کسی را برای جانشینی خود پیشنهاد نکرده‌ای، چه پاسخی خواهی داشت؟
او به سختی اندوهگین گردید و مدت زیادی طولانی سر خویش را پایین انداخت و سپس سرش را بلند کرد و گفت: خدای متعال خود حافظ این دین است، از میان هر دو اقدام پیشنهاد و عدم پیشنهاد هر یک را که انجام بدهم، برای من حجّت و سنّتی وجود دارد. اگر کسی را برای جانشینی پیشنهاد ننمایم، به رسول خداصلی الله علیه و سلم اقتداء کرده‌ام. اما چنان چه کسی را برای جانشینی در نظر بگیرم به حضرت ابوبکر تأسی نموده‌ام.
عبدالله بن عمر می‌گوید: دریافتم که او عملکرد و سنت هیچ کس را با عملکرد و سنت رسول خدا در کنار هم قرار نمی‌دهد و به هیچ وجه کسی را برای جانشینی خویش در نظر نمی‌گیرد.
روزی دیگر سعید بن زید رضی الله عنه (نفری بود که مژده بهشت به او داده شده بود) نزد او آمد و گفت: یا امیرالمؤمنین! اگر کسی را برای جانشینی پیشنهاد می‌کردی و در امور او نظر می‌دادی بهتر بود، زیرا مردم به تو اعتماد دارند.
حضرت عمر فاروق فرمود: من در مورد این موضوع اصراری نسنجیده را احساس می‌کنم. ولی من کار انتخاب خلیفه را به آن شش نفری می‌سپارم که رسول خداصلی الله علیه و سلم با خوشنودی از ایشان از دنیا رفت.
اگر یکی از آن دو مَرد، یعنی سال بردة مولی حذیفه، یا ابوعبیدة جراح در حال حیات می‌بودند، یکی از آن ها را برای این مسئولیت پیشنهاد می‌کردم و به او اعتماد می‌نمودم.
اگر خداوند در مورد ابوعبیده از من سؤال می‌فرمود و در پاسخ می‌گفتم: من از پیامبرت شنیده‌ بودم که او مورد اعتماد این امت است.
هم چنین اگر در مورد سالم از من سؤال می‌فرمود، می‌گفتم: از پیامبرت شنیدم که می‌فرمود سالم خداوند را به شدت دوست دارد.
در همان ایام روزی جمعی از اصحاب به عیادت عمر فاروق آمدند. مغیره بن شعبه رضی الله عنه یکی از ایشان بود! مغیره گفت: یا امیرالمؤمنین! پسرت عبدالله را به عنوان جانشین خود مطرح کن.
عمر فاروق فرمود: خدا مرگت دهد! سوگند به خداوند قصد تو از این سخن خوشنودی خداوند نیست. در این مورد نیازی به مشورت شما نمی‌بینم، سوگند به خداوند به هیچ وجه خلافت خویش را تبلیغ و تعریف و تمجید نمی‌کرد و آن را برای هیچ یک از افراد خانواده‌ام نمی‌پسندم!
اگر خلافت خوب است سهم خود را از آن برده‌ایم و اگر بد است، باز خواست یکی از افراد خانواده عمر در مورد امت محمد کافی است.
من خود را سخت به زحمت انداختم، و خانواده‌ام را دچار محرومیت نمودم، در نهایت اگر از بازخواست قیامت نجات پیدا کنم خود را خوشبخت می‌دانم!
عمر فاروق و شورای شش نفره
حضرت عمر فاروق تصمیم‌گیری در مورد انتخاب خلیفه را به شش نفر از اصحابی که مژدة بهشتی بودن به آن ها داده شده بود، و رسول خدا تا زمان وفات خود از آن ها راضی بود، سپرد.
اعضای شورای شش نفره عبارت بودند از: عثمان بن عفان، علی‌بن ابیطالب، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابی وقاص، زبير بن عوام و طلحه ‌ابن عبیدالله.
اما او نفر هفتم که جزء مژده داده‌ها به بهشت، یعنی سعید بن زید را جزء شورای انتخاب خلیفه قرار نداد، زیرا او از طایفه بنی عدی و از خویشاوندان حضرت عمر فاروق بود، و او اصرار داشت که خویشاوندانش به هیچ وجه نباید مسئولیت خلافت را بپذیرند. هر چند در میان آن ها بودند کسانی که آن شایستگی را داشتند، اما می‌بینیم که او با پیشنهاد خلافت پسرش عبدالله مخالفت نموده و سعید بن زید را هم از لیست کاندیداهای خلافت حذف کرده بود!
حضرت عمر رضی الله عنه شخصیت‌های کاندید برای خلافت را به نشستی در منزل خودش فراخواند، بعد از این که همه در منزل او گرد آمدند، خطاب به آنها فرمود: «من در ارتباط با امور مردم خواستم از شما نظرخواهی کنم، اختلاف و تفرقه را در میان مردم نیافته‌ام، اگر هم اختلاف وجود داشته باشد، در شماست! مردم می‌خواهند یکی از شما سه نفر عثمان و علی و عبدالرحمن بن عوف را امیر خویش نمایند!»
سپس او به علی بن ابیطالب رضی الله عنه نگاه کرد و فرمود: «اگر تو را امیرالمؤمنین و خلیفه نمودند، بنی هاشم را باری بر دوش مردم مگردان!
بعد به عثمان بن عفان رضی الله عنه گفت: اگر خلافت و ادارة امور مسلمانان را به تو محول کردند، بنی امیه را بر دوش مردم سوار مکن!
به عبدالرحمن عوف نیز گفت: عبدالرحمن! اگر کاری از کارهای مسلمانان را به تو سپردند خویشاوندانت را بار دوش مردم مگردان!»
عمر فاروق در ادامه فرمود: شما شش نفر نشستی را ترتیب دهید و از میان خود یکی را به عنوان خلیفه انتخاب کنید!
عبدالله پسرم هم حضور داشته باشد، اما او حق کاندید و انتخاب شدن را ندارد.
او فرمود: اگر سعد بن ابی‌ وقاص را انتخاب کردید، حرفی نیست، اما اگر او انتخاب نشد، خلیفة منتخب، با او مشورت کند، زیرا به خاطر ناتوانی و خیانت نبوده که او را کنار نهاده‌ام! پس از من صهیب بن سنان (صهیب رومی) تا سه روز امامت نماز را انجام بدهد.
عمر فاروق به ابوطلحه انصاری نیز فرمود: تو همراه با پنجاه نفر از مردم انصار از شورای شش نفرة انتخاب خلیفه محافظت کنید! آنان به مدت سه روز در منزلی به مشاوره و گفتگوی خواهند پرداخت تا از میان خود یکی را انتخاب کنند، تو و پنجاه نفر از مردم انصار آن خانه را تحت کنترل و نظارت خود قرار دهید و به هیچ کس اجازة ورود به منزل را ندهید و چنان چه پس از سه روز کسی را امیر و خلیفة مسلمانان ننمودند، آنان را در همان مکان زندانی کن!
عمر فاروق رضی الله عنه به مقداد بن اسود، سوارکار ماهر و قهرمان رسول خدا فرمود: تو تمامی آن سه روز را در کنار شورای انتخاب خلیفه باقی بمان! اگر پنج نفر از آن ها یکی را انتخاب کرد و نفر ششم زیر بار نرفت، او را مجبور به قبول رأی اکثریت بنما!
اگر چهار نفر از آن ها به انتخاب یک نفر رضایت دادند و دو نفر از آنان حاضر به قبول آن نبود، باز آن ها را به قبول رأی اکثریت ملزم کن!
اما اگر سه نفر از آنان یک نفر و سه نفر دیگر کسی دیگر را مدنظر داشتند، پسرم عبدالله را حکم نمایند و او به شخصی مورد نظر هر دسته از آن ها رأی داد، شخص مورد نظر آنان خلیفه مسلمانان شود!
اما اگر حکمیت عبدالله پسرم را نپذیرفتند، رأی جمعی را بپذیرند که عبدالرحمن بن عوف در میان آن ها است، و دیگران را که اجماع و اتفاق مردم را نمی‌پذیرند، ملزم به اطاعت کنید!
اگر سه روز به سر آمد و روز چهارم فرا رسید، و از میان خود کسی را انتخاب نکردند، همه‌ی اعضای شورای خلافت را زندانی کنید!
توصیه‌های عمر فاروق به خلیفه بعد از خود
حضرت عمر فاروق رضی الله عنه در مقام توصیه و سفارش به هر کسی که پس از او خلیفه می‌شود، فرمود : «به خلیفه بعد از خود توصیه می‌کنم، که حق و حرمت و منزلت مهاجرین نخستین را مراعات نماید!
- به او توصیه می‌نمایم که از خیرخواهی و نیکی به مردم انصار دریغ ننماید، زیرا آنان بودند که شهر و خانه‌های خود را بر روی ایمان‌آوردگان قبل از خود گشودند، به نیکوکارانشان احترام نهد، و از گناهکارانشان درگذرد!
- به او سفارش می‌نمایم، که با مردم مناطق مختلف به نیکی رفتار کند، زیرا آنان حامیان اسلام و منبع جمع‌آوری دارایی بیت‌المال و مورد خشم دشمنان هستند، و تنها اموال اضافی و غیر ضروری را با رضایت خودشان از آنان بگیرد!
هم چنین به او سفارش می‌نمایم که با مردم صحرانشین به عدالت و نیکی رفتار نماید، زیرا آنان ریشه و پایة اسلام هستند، و اموال اضافی ثروتمندان آن ها را جمع‌آوری نماید و در میان نیازمندانشان تقسیم کند!
به او توصیه می‌نمایم که حق و حرمت (مسیحیان و یهودیان) اهل ذمه را که در دارالاسلام زندگی می‌کنند، مراعات نماید زیرا آنان در پناه تأمین خدا و پیامبر او قرار دارند، به عهد و پیمان خود در برابر آن ها عمل کند، در جهت حمایت از آنان در صورت نیاز با دشمنانشان بجنگد و تنها در حد توانشان به آن ها مسئولیت دهد!»
حضرت عمر فاروق این توصیه‌ها را پس از روز چهارشنبه 26 ذی‌الحجه سال 23 هجری روزی که در آن ضربت خورد، بیان نمود.
حضرت عمر فاروق پس از ضربت خوردن روزهای پنجشنبه و جمعه و شنبه را زنده ماند و در آن مدت صهیب رومی امامت نماز را بر عهده داشت.
حضرت عمر فاروق در شب یکشنبه اول ماه محرم سال 24 هجری یعنی سه روز پس از ضربت خوردن به دست ابولؤلؤ مجوسی در روز چهارشنبه 26 ذی‌الحجه سال 24 هجری به شهادت رسید!
او لحظاتی قبل از وفاتش این چنین به فرزندش عبدالله توصیه می‌کند که : «پسرم! هر گاه فوت کردم، پیکرم را بگردان و رویم را به سوی قبله کن! دست راست خود را بر پیشانی و دست چپ را بر روی چانه‌ام گذار! و چشمانم را بر هم بنه!
در کفن پوشیدنم اسراف نکنید، زیرا اگر اجر و پاداشی نزد خداوند داشته باشم، بهتر از آن را به من عطا خواهد فرمود، و اگر این گونه نباشم، به سرعت آن را هم از تنم درخواهد آورد!
در مورد قبرم نیز حد اعتدال را رعایت کنید، زیرا اگر نزد خداوند اجر و خیری داشته باشم، آن را تا جایی که چشم کار می‌کند، بر من گشاد وسیع می‌گرداند و اگر اجر و پاداشی نداشته باشم آن را به گونه‌ای بر من تنگ می‌گرداند که دنده‌ها و استخوان های بدنم درهم فرو روند.
هیچ زنی در تشییع جنازه‌ام شرکت نکند و به گونه‌ای که شایسته آن نباشم از من تعریف و تمجید ننمایيد زیرا خداوند خود بهتر مرا می‌شناسد.
هر گاه جنازه‌ام را بر دوش گرفتید، بلند و سریع گام بردارید زیرا اگر نزد خداوند خیر و اجری داشته باشم، زودتر مرا به آن می‌رسانید، و اگر آن گونه نباشم، خود را از شری که بر دوش دارید زودتر نجات خواهید داد!
لحظاتی قبل از شهادت، دخترش ام‌ المؤمنین حفصه همسر رسول گرامی همراه با جمعی از زنان به دیدار ایشان آمدند و به شدت گریستند. پس از آن بیرون رفتند و بعد از آن ها جمعی از مردان نزد عمر فاروق آمدند!
عثمان بن عفان رضی الله عنه که شب یکشنبه و در لحظات پایانی عمر حضرت عمر به دیدارش آمده بود، آن لحظات حساس و مشاهدات خود را این گونه بیان می‌نماید!
او می‌فرماید: آخرین کسی بودم که با او دیدار نمودم، وقتی وارد شدم، سر او روی زانوی پسرش عبدالله بود. به او فرمود: سرم را بر زمین بگذار.
عبدالله گفت: آیا زمین و زانویم مانند هم نیستند؟
گفت: سرم را روي زمین بگذار.
وقتی سرش را روی زمین نهاد، شنیدم که می‌گفت: وای بر من، وای بر پدر و مادرم اگر خداوند مرا مورد عفو و مغفرت خویش قرار ندهد.
لحظاتی بعد در همان حال بدنش کم‌کم آرام گرفت و روح از جسم او خارج گردید.
شب یکشنبه پس از آن که وفات یافت پسرش او را با آب و سدر غسل داد و در سه لایه پارچه او را کفن کرد، و برای اقامه نماز میت آماده نمود!
مسلمانان پس از اقامه نماز صبح، نماز میت را به امامت صهیب رومی بر او خواندند!
پس از آن برای دفن در کنار رسول خدا صلی الله علیه و سلم و حضرت ابوبکر صدیق او را تا خانه حضرت عایشه بر دوش گرفتند، عبدالله بن عمر جلو در ایستاد و بر عایشه سلام کرد و سپس اجازه خواست و گفت : عمر اجازه ورود می‌خواهد.
ام المؤمنین عایشه گفت: او را داخل نمائید.
پسرش عبدالله و حضرت عثمان و سعید بن زید و عبدالرحمن بن عوف رضی الله عنه او را داخل قبرش نمودند. قبر او نزدیک پای رسول خداصلی الله علیه و سلم قرار داشت در حالی که قبر ابوبکر در موازات شانه‌های رسول خدا بود.
عایشه رضی الله عنه بعدها می‌گوید: قبل از آن که او را در آنرجا دفن کنند، در داخل خانه حجاب را برمی‌داشتم و برخی از لباس هایم را از تن بیرون می‌آوردم، زیرا تنها همسرم رسول خدا و پدرم ابوبکر در آن جا بودند، اما از آن به بعد به خاطر شرم از عمر آن گونه نمی‌کردم.
حضرت عمر بن خطاب مانند رسول اکرم و ابوبکر صدیق در سن شصت و سه سالگی دعوت حق را لبیک گفت و به رفیق اعلا پیوست.

به نقل از كتاب: خلفای راشدین از خلافت تا شهادت (تحقیق و تحلیلی کارشناسانه از رویدادهای عصر خلفای راشدین)،
تألیف : دکتر صلاح عبدالفتاح الخالدی
فرستنده webmaster در تاريخ ۱۳۹۳/۸/۱۳ ۱:۴۰:۰۰ (16751 بار خوانده شده) مقالات
صفحه مناسب چاپ
 
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم
فرستنده شاخه
ارسال نظر
شرایط نظر*
همه‌ی نظرها نیاز به تایید مدیر سایت دارند
عنوان*
نام شما*
ایمیل*
وب سایت*
پیام*
کد تایید*
{۶} + {۶} = ?  
نتیجه این عبارت را وارد کنید
حداکثر تعداد تلاش برای ارسال: 10 مرتبه